تبليغاتX
سرخط "."


سرخط "."

-          مدرک هم داري؟

-          باور كنيد من يك فرشته ام.

قاضي: پس بال هات كو؟!

-          لعنت به من و هر چي جنس چينيه.

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 4:15 توسط آرشیدا| |

از حد گذروندی پخمه فرض می شی...

 

پ.ن: بعضی وقتا از خودم بدم می یاد، حالم به هم می خوره!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 1:58 توسط آرشیدا| |

دیر یا زود محو خواهد شد

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 18:23 توسط آرشیدا| |

خسته ام...

خیلی...

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 14:50 توسط آرشیدا| |

زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 13:44 توسط آرشیدا| |

خاطره ۱:

سلام، اميدوارم حالت خوب باشد و در زير سايه ي ايزدمنان و پدر و مادرت سال هاي سال با خوبي و خوشي زندگي كني...

.

.

.

خاطره ۲۰۰:

سلام، اميدوارم حالت خوب باشد و در زير سايه ي ايزدمنان و پدر و مادرت سال هاي سال با خوبي و خوشي زندگي كني...

 

پ.ن:

- فقط واژه ي ايزدمنان قابل قبول است و واژه هايي چون: خدا و پروردگار به هيچ وجه پذیرفته نمی شود!

- آخه چرا کم ِ کم ۲۰۰ صفحه ي نازنينو حروم كردين؟! خوب تو همون خاطره ۲ مي نوشتين به خاطره ۱ مراجعه شود. گلابي ها!

پی ِ پ.ن:

- عالمی داشتیما... هــــِــــی...

- این روزا فقط پرت می شم به دورانِ خوش ِ کودکی و دبستان.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 23:52 توسط آرشیدا| |

مردم فکرت را دوست دارند

معنایش این نیست

که مجبور باشند

بدن ات را هم دوست بدارند

"ریچارد براتیگان – کلاه کافکا"

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 16:42 توسط آرشیدا| |

کاش می شد عشق را تمدید کرد...

.

.

.

برو بابا! ما کتابمون رو زورکی تمدید می کنیم، چه برسه به عــــــــشق!

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 20:1 توسط آرشیدا| |

- من + تو می شیم ما!؟

- نع!

 

پ.ن:

- الان، هر کی به فکر خودشه!

- این روزها اگه تصمیم بگیری "من" اِت تبدیل بشه به "ما" حداقل بــــــــــاید یک خونه، یک ماشین و یک شغل ِ پر درآمد داشته باشی.

-  حالا به نظرت می شه!؟

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 17:51 توسط آرشیدا| |

یادش به خیر...

امروز داشتم اولین پست این وبلاگ رو می خوندم، یاد یکی از خاطرات بچگیم افتادم.

6-5 ساله بودم. یه دوستی داشتم که اسمش شقایق بود. 4 سال همسایه ی طبقه ی پایین ما بودن. شقایق دومین بچه ی خونشون بود. برادر بزرگ ترش حمید و خواهر کوچک ترش شکیلا بودن. شقایق 4 سال از من بزرگ تر بود. الان که فکرشو می کنم می بینم بچه ی دودره باز و قالتاقی بود. زور می گفت. اسباب بازی ها و عروسکامو می رفت گم و گور می کرد بعد می گفت خودت قایم کردی به من می گی ورداشتمشون؟ تهمت می زنی؟ به مامانت می گم! دوچرخه مو می کوبید تو دیوار می گفت خوب کاری کردم. سوار دوچرخه بودم منو هل می داد سمت جوب، چه قدر با سر و دست و پا پرت شدم تو جوب. خیلی کارا می کرد و فکر می کرد حق مسلمشه!

شقایق خیلی تخیلی بود. یه روز صبح پا می شد بدو بود می یومد در خونمون می گفت: برو فلان عروسکتو ببین، ببین حالش خوبه؟ می رفتم می یاوردمش. چشماشو گشاد می کرد، بهت زده نگام می کرد می گفت: وااااای! ببینش، مرده! و بعد از ظهر همون روز مراسم تدفین عروسک بیچاره وسط در وسط باغچه ی خونه به راه بود. همون جا می موند تا بهار سال بعد که موقع بیل زدن باغچه از زیر خاک در بیاد.

و من چه ساده بودم. عالمی داشتیم. روزی نبود که من و شقایق همدیگرو نزنیم بعد صدای گریه هامون تا 3 تا کوچه اون ور تر نره. یادش به خیر...

خوب یادمه، یه روز جمعه بود.  توی حیاط، کنار درخت یاس مون که از حیاط تا تراس خونمون که طبقه ی دوم بود قد کشیده بود، نشسته بودیم.(من اون روزا دیوانه وار این یاس رو دوست داشتم، چند سال پیش مامانم اعصابش از دست برگ ریزون های دائمیش خورد شد و بابام قطعش کرد، و من چه قدر غصه خوردم). وسط خاله بازی مون یه هو شقایق گفت: بگو دوچرخه.

- دوچرخه.

- سیبیل بابات می چرخه.

و بعد قاه قاه خندید. در مقابل من با فریاد گفتم: بابای خودتو مسخره کن، بی ادب.

شقایق شروع کرد به توضیح دادن که این مسخره کردن نیست، این یه ضرب المثله!!!! الان هر چی فکر می کنم می بینم هیچ شباهتی به یه ضرب المثل نداره. بماند که منم اون روز نمی دونستم ضرب المثل یعنی چی. دستشو محکم گرفتم و کشون کشون تا دم در خونمون بردمش. مامان بابامو با فریاد صدا کردم. در حالی که بغض کرده بودم به مامانم گفتم: مامان، شقایق می گه سیبیل بابات می چرخه. بابام جلوی خنده ی ناگهانی شو با دست گرفت و سریع رفت تو خونه. مامان گفت: این یه چیزیه واسه خنده، واسه اینکه 2 دقیقه بخندین، شاد بشین، مطمئن باش شقایق نمی خواسته بابا رو مسخره کنه. اما من این حرفا حالیم نبود. گفتم: چرا، چرا! تازشم شقایق همیشه بقیه رو مسخره می کنه. و رو به شقایق گفتم: برو به بابام بگو ببخشید. اون روز اولین و آخرین باری بود که من شقایق رو مجبور به انجام کاری کردم. شقایق به بابام گفت: ببخشید. من حرف بدی زدم. و وقتی اینو گفت من غرق لذت شدم، لذت از اینکه نذاشتم کسی بابامو، اسطوره ی قدرت دوران کودکیمو مسخره کنه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:20 توسط آرشیدا| |


Design By : Night Skin